![]() |
![]() |
|
|
من کيم يه خسته ام
خسته اي شکسته ام ديگه بر خاک سياه اي خدا نشسته ام يه درخت خشک و زخمي زخمي از يه دشمنم مثل بيدي توي بارون داره ميلرزه تنم ميخزه توي رگام زهر تلخ و تند مرگ قصه سقوط من قصه سقوط برگ ميسوزونه تنمو زخم آتيشه سپيد خون خاکستريمو زير پوستم ميشه ديد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:40 توسط باران |
|
|
می دونست دلم اسیره ولی رفت.
.
.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:40 توسط باران |
|
|
مردن در فصل خزان زیباست دوست دارم بجای خاک گورم را پر از برگ کنند آری مردن در پاییز و زیر برگها دفن شدن زیباست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:5 توسط باران |
|
|
سر خوش از عشق دیرینه تو
هنگامی که احساس می کردم با خوشبختی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم باز هم نیشتری به وجودم چنگ زد و قلب عاشقم را مجروح ساخت ای کاش بتوانم تا پایان این راه تاب بیاورم دلم می خواهد در زیر پرتوهای گرم و عشق فروزان تو وجودم را گرم کنم و در کنار تو چند صباحی را بگذرانم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:4 توسط باران |
|
|
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي درد مند را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:17 توسط باران |
|
|
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش را داد به من از دور نگاهش را داد يادگاري به همه داد و به من انتظار سرراهش را داد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط باران |
|
|
ساقيا پيمانه را لبريز کن
هر چه داري در دهان سرريز کن ساقيا مي ده که مدهوشم کند بي خبر از حال و بيهوشم کند ساقيا درمان دردم دست توست اين دل بشکسته ام درشصت توست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52 توسط باران |
|
|
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبتت را نثارم كني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:7 توسط باران |
|
|
هيچ گاه ويتريني نداشتهام
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم. در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از اين روست که تمام خيابانهاي شهر عشق مرا ميشناسند |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 توسط باران |
|
|
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم
بي هيچ كلامي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط باران |
|
|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:53 توسط باران |
|
|
من از هراس رفتنت هميشه خوابهاي طلايي ام را ساده از دست داده ام
پس از اين ديگر نه بخواب قاصدکي خواهم رفت وقتي تو مي روي و من حتي در ميان اشکهايم نيز آواره مي شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:58 توسط باران |
|
|
چقدر سخته وقتي که آدم چشم به راه باشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط باران |
|
|
به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد خواستند از تو بگويند شبي شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:42 توسط باران |
|
|
نامت چه بود؟
آدم فرزند؟ من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اينك محل سكونت؟ زمين خاك آن چيست بر گرده نهادي؟ امانت است قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:44 توسط باران |
|
|
ويرانم ،خراب و فرو ريخته
کاش نيستي را مي شد خريد کاش مرگ دست خودم بود کاش دلها اينقدر سخت و سرد نبود کاش يک نفر دلش به حال من مي سوخت چگونه توانستي رهايم کني و ذره ذره اب شدنم را تماشا کني من محتاجم ،محتاج دست نوازشگري که اشکهايم را بزدايد و براي تمام دردهايم حرفهايي از جنس اب و ايينه داشته باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:38 توسط باران |
|
|
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شده من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟ مي روم قلب تو را پيدا كنم برق چشمان تو را معنا كنم مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:4 توسط باران |
|
|
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پيمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:59 توسط باران |
|
|
دردرون ذهن من هرگز نمي ميردکسي
مرگ احساس مرا،ماتم نمي گيردکسي سالهامن رفته ام ازخاطرات اين وآن يک سراغ ساده هم ازمن نمي گيردکسي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 6:18 توسط باران |
|
|
و من هم چنان تنهايم و اين تنهايي تاريک تلخ را هيچ کس درک نمي کند
هنوز هم در پيچ و خم نادانسته هايم پرسه مي زنم هنوز راه حلي براي اين دلتنگي مرگ اور پيدا نکرده ام خسته ام خسته از اين راه بي پايان خسته و رنگ پريده از وحشت بي تو بودن هنوز درگيرودار احساسم دست و پا مي زنم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:12 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|